تبليغاتX
بی صدا فریاد کن

سلام به دوستان خوبم. اميدوارم سلامت باشيد

امروز بايه داستان ديگه از ليلی اومدم سراغتون

بخونيد و لذت ببريد 

<<اسب سرکش در سينه ی ليلی >> 

 

Click for Full Size View

 

ليلی گفت: موهايم مشکی است، مثل شب ، حلقه حلقه و مواج، دلت توی حلقه های دل من است

 نمی خواهی دلت را آزاد کنی؟ نمی خواهی موج گيسوی ليلی را ببينی؟

مجنون دست کشيد به شاخه های آشفته ی بيد و گفت: نه نمی خواهم، گيسوی مواج ليلی را

نمی خواهم. دلم را هم

ليلی گفت: چشم هايم جام شيشه ای عسل است،شيرين، نمی خواهی عکست را توی جام عسل ببينی؟ شيرينی ليلی را؟

مجنون چشم هايش را بست و گفت : هزار سال است عکسم ته جام شوکران است،تلخ. تلخی مجنون را تاب می آوری؟

ليلی گفت: لبخندم خرمای رسيده ی نخلستان است . خرما طعم تنهايی ات را عوض می کند

نمی خواهی خرما بچينی؟

مجنون خاری در دهانش گذاشت و گفت: من خار را دوست تر دارم

ليلی گفت : دست هايم پل است . پلی که مرا به تو می رساند. بيا و از اين پل بگذر

مجنون گفت : اما من از اين پل گذشته ام.آنکه می پرد ديگر به پل نيازی ندارد

ليلی گفت: قلبم اسب سرکش عربی است. بی سوار و بی افسار. عنانش را خدا بريده. اين اسب را با خودت می بری؟

مجنون هيچ نگفت. ليلی که نگاه کرد، مجنون ديگر نبود؛تنها شيهه اسبی بود و رد پايی بر شن

ليلی دست بر سينه اش گذاشت، صدای تاختن می آمد

 

اسب سرکش اما در سينه ی ليلی نبود

 

عرفان نظر آهاری >>> ليلی نام تمام دختران زمين است

+ يادگاري از امیر در سه شنبه 16 بهمن1386 و ساعت 15:25 |

با توجه به فرا رسيدن ماه محرم با يک جمله از امام حسين (ع) هفته را شروع می کنم

>>هر کس رضايت خلق خدا را بر رضايت خدا ترجيح دهد هرگز رستگار نخواهد شد<<

>>روی  ماه و لای ستاره ها<<

 

 

يک نفر دنبال خدا می گشت،شنيده بود که خدا آن بالاست و عمری ديده بود که دستها رو به آسمان قد می کشد.پس هر شب از پله های آسمان بالا می رفت، ابرها را کنار می زد،چادر شب آسمان را

 می تکاند ، ماه را بو می کرد و ستاره ها را زير ورو

او می گفت: خدا حتما يک جايی همين جا هاست.  و دنبال تخت بزرگی می گشت به نام عرش؛ که کسی بر آن تکيه زده باشد. او همه ی آسمان را گشت اما نه تختی بود و نه کسی. نه رد پايی روی ماه بود و نه نشانه ای لای ستاره ها. از آسمان دست کشيد، از جست و جوی آن آبی بزرگ هم

آن وقت نگاهش به زمين زير پايش افتاد.زمين پهناور بود و عميق.پس جا داشت که خدا را در خود پنهان کند

زمين را کند،ذره ذره و لايه لايه و هر روز فروتر رفت و فروتر

خاک سرد بود و تاريک و نهايت آن جز يک سياهی بزرگ چيز ديگری نبود

نه پايين و نه بالا، نه زمين و نه آسمان. خدا را پيدا نکرد. اما هنوز کوه ها مانده بود. درياها و

دشت ها هم. پس گشت وگشت و گشت. پشت کوه ها و قعر دريا را، وجب به وجب دشت را. زير

 تک تک همه ی ريگها را. لای همه  ی قلوه سنگ ها و قطره قطره آبها را. اما خبری نبود

از خدا خبری نبود

نا اميد شد از هر چه گشتن بود و هر چه جست و جو

آن وقت نسيمی وزيدن گرفت. شايد نسيم فرشته بود که می گفت خسته نباش که خستگی مرگ است. هنوز مانده است، وسيع ترين و زيباترين و عجيب ترين سرزمين هنوز مانده است

. سرزمين گمشده ای که نشانی اش روی هيچ نقشه ای نيست

نسيم دور او را گشت و گفت: "اينجا مانده است، اينجا که نامش تويی" و تازه او خودش را ديد، سرزمين گمشده را ديد. نسيم دريچه ی کوچکی را گشود،راه ورود تنها همين بود

و او پا بر دلش گذاشت و وارد شد

خدا آن جا بود

بر عرش تکيه زده بود و او تازه دانست عرشی که در پی اش بود، همين جاست

سال ها بعد ، وقتی که او به چشم های خود برگشت، خدا همه جا بود؛ هم در آسمان هم در زمين. هم زير ريگ های دشت و هم پشت قلوه سنگ های کوه، هم لای ستاره ها و هم روی ماه

 

عرفان نظر آهاری <<< هر قاصدکی يک پيامبر است

 

+ يادگاري از امیر در دوشنبه 24 دی1386 و ساعت 10:15 |

مسافر


ا مرتب كرده و آماده خواب شدند ، اما سوراخي در ديوار، توجه فرشته بزرگ تر را به خود جلب كرد، فرشته از جا بلند شد و سوراخ را پوشاند .

فرشته كوچك تر كه از ميهمان نوازي اهالي آن خانه بسيار ناراحت بود پرسيد : چرا سوراخ ديوار را تعمير كردي ؟ فرشته بزرگ تر نگاهي كرد و گفت :

" چيزها هميشه آن طور نيستند كه به نظر مي رسند."

شب بعد فرشته ها به خانه يك كشاورز فقير رفتند تا شب را در آن جا بگذرانند كشاورز و همسرش با خوش رويي آن ها را پذيرفتند.

آن ها غذاي مختصر و ساده خود را با فرشته ها تقسيم كردند و جاي خواب خود را به آن ها دادند تا شب را به راحتي سپري كنند .

صبح روز بعد وقتي فرشته ها از خواب برخاستند، كشاورز و همسرش را گريان ديدند!!!!!!

آنها شب گذشته گاو شيرده شان را از دست داده بودند .

فرشته كوچك تر، خشمگين و عصباني رو به فرشته بزرگ تر كرد و گفت : تو چطور توانستي اجازه دهي كه چنين اتفاقي براي اين خانواده بيفتد .

تو به آن خانواده ثروتمند كه هيچ احتياجي به كمك تو نداشتند، كمك كردي، آن وقت اجازه دادي گاو اين خانواده فقير كه در عين نداري چيزهاي كم خود را با ما تقسيم كردند بميرد .

فرشته نگاهي كرد، لبخندي زد و گفت : " چيزها هميشه آن طور نيستند كه به نظر مي رسند ." و ادامه داد :

وقتي در زير زمين خانه آن خانواده ثروتمند بوديم ، متوجه شدم كه در سوراخ ديوار گنجي از طلاست . از آن جايي كه آن خانواده طماع، بدترين جاي خانه را به ما اختصاص دادند و ما شب را به سختي گذرانديم ، آن سوراخ را پوشاندم تا گنج ديده نشود و به دست آن ها نرسد .

اما شب گذشته وقتي ما در رختخواب اين كشاورز فقير و زحمتكش استراحت مي كرديم، فرشته مرگ بالاي سر همسرش حاضر شد ولي من از او خواستم به جاي زن، گاو كشاورز را با خود ببرد .  

عزيزم، چيزها هميشه آن طور نيستند كه به نظر مي رسند . بسياري از اوقات اتفاقاتي كه در زندگي روي مي دهند تنها به اين دليل است كه در مسير درستي حركت نكرده ايم . اگر منصفانه نگاه كنيم، ايمان مي آوريم كه تمام آن اتفاقات ناشي از اعمال خودمان است ، البته تا زماني كه اتفاق رخ ندهد، موضوع را درك نخواهيم كرد، شايد بعدها علت آن بر ما آشكار گردد .

 

+ يادگاري از امیر در دوشنبه 24 دی1386 و ساعت 10:14 |
سلاااااااااااااااااااااااااااام
چطورين؟ رو به راهين ؟ رديفين؟ اميدوارم هر روز بهتر از روز قبل باشيد
اما امروز يه داستان خيلی خوشگل انتخاب کردم که حتما خوشتون مياد
 
>>آن بت ابراهيم می خواست<<
 
View Full Size Image
 
 آن بت گريه می کرد.زيرا هرگز نتوانسته بود دعايی را مستجاب کند و معجزه ای را برآورده. زيرا شادمان نمی شد از پيشکش هايی که به پايش می ريختند و قربانی هايی که برايش می آوردند
زيرا دلتنگ کوهی بود  که از آن جدايش کرده بودند و بيزار از آن تيشه که تراشش داده بود و ملول از آنان که نامی برايش گذاشته بودند و ستايشش می کردند.
بت بزرگ گريه می کرد. زيرا می دانست نه بزرگ است و نه باشکوه و نه  مقدس
همه به پای او می افتادند و او به پای خدا. همه از او معجزه می خواستند و او از خدا. همه برای او می گريستند و او برای خدا
او بتی بود که بزرگی نمی خواست.عظمت و ابهت و تقدس نمی خواست.نام نمی خواست و نشان نمی خواست
او گريه می کرد و از خدا تبر می خواست.ابراهيم می خواست.شکستن و فرو ريختن
 می خواست
خدا اما دعايش را مستجاب نمی کرد
هزار سال گذشت.هزاران سال. وروزی سرانجام خداوند تبری فرستاد بی ابراهيم
آن روز بت بزرگ بيش از هر بار ديگر گريست، بلندتر از هر روز
زيرا دانست که ابراهيمی نخواهد بود. زيرا دانست که از اين پس او هم بت است و هم ابراهيم
خدايا! خدايا! خدايا چگونه بتی می تواند تبر بر خود بزند؟
چگونه بتی می تواند خود را در هم شکند و خود را فرو ريزد؟
چگونه؟ چگونه؟چگونه؟
......خدايا ابراهيمی بفرست،خدايا ابراهيمی بفرست،خدايا ابراهيمی
خدا اما ابراهيمی نفرستاد
*******
بی باکی و دليری و جسارتی اما فرستاد،ابراهيم وار
و چه بزرگ روزی بود آن روز که بتی تبر بر خود زد و خود را شکست و خود را
فرو ريخت. مردمان گفتند اين بت نبود ، سنگی بود سست و خاکی بود پراکنده
پس نامش را از ياد بردند و تکه هايش را به آب دادند و خاکه هايش را به باد
و ديگر کسی نام او را نبرد،نام آن بتی که خود را شکست
اما هنوز صدای شادی او به گوش می رسد،صدای شادی آن مشت خاک که از ستايش مردمان رهيد
صدای او که به عشق و شکوه و آزادی رسيد
 
من هشتمين آن هفت نفرم >>> عرفان نظر آهاری
************ ********* ********* ********* ********* ********* ********
************ ********* ********* ********* ********* ********* ********
+ يادگاري از امیر در دوشنبه 24 دی1386 و ساعت 10:11 |

مردی که جهان را نجات داد

نه! اشتباه نکنید این فرد نه یک سیاستمدار بود و نه سازمان بین‌المللی.

برای اینکه این پست را شروع کنم باید داستان را از اول مرور کنیم و به تاریخ اول سپتامبر سال 1983 برگردیم:

اول سپتامبر سال 1983 بود و جنگ سرد بین ابرقدرت‌های جهان -شوروی و آمریکا- با شدت تمام دنبال می‌شد. یک هواپیمای خطوط هوایی کره از فرودگاه جان اف ‌کندی نیویورک به مقصد سئول کره جنوبی حرکت می‌کرد.

در نیمه راه ، هواپیمای مسافری به اشتباه وارد حریم هوایی شوروی شد. جت‌های روسی به این هواپیما نزدیک شدند. خلبانان جت‌های روسی نمی‌دانستند که هواپیما حاوی مسافرهای عادی است ، آنها به هواپیما اخطار کردند که اگر خودش را معرفی نکند ، به آن شلیک خواهند کرد ولی در نهایت پاسخی دریافت نکردند.

گفته می‌شود در واقع پرسنل پرواز هواپیما اخطار جنگنده‌های روسی را دریافت نکرده بودند ، البته تا به امروز تئوری‌های زیادی در این مورد وجود دارد. یک ساعت گذشت و جت‌ها همچنان ، هواپیما را همراهی می‌کردند تا اینکه از مقامات روسی دستور رسید که هواپیما نابود شود. این کار انجام شد و در نتیجه 269 مسافر کشته شدند.

بعد از اینکه همه متوجه فاجعه شدند ، مقامات روسی سعی کردند عمل خود را توجیه کنند ولی رونالد ریگان رییس جمهور وقت آمریکا روس‌ها را بربر دانست و کار آنها را ?جنایتی علیه بشر که نباید فراموش شود? تلقی کرد.

تنش بین ابرقدرت‌های به حداکثر خود رسیده بود و نظامیان هر دو جبهه در حالت آماده‌باش نظامی قرار گرفته بودند.

در یک شب سرد در 26 سپتامبر سال 1983 ، استانیسلاو یوگرافوویچ پتروف - یک سرهنگ دوم نیروهای موشکی استراتژیک- سر کارش بود او به جای همکارش که به علتی نتوانسته بود در محل کار ظاهر شود ، پست می‌داد و آسمان شوروی را پایش می‌کرد.

کمی از نیمه‌شب گذشته بود که پتروف هشداری از یک کامپیوتر گرفت : یک موشک اتمی از سوی آمریکا شلیک شده و مقصدش مسکو است.

پروتکل نظامی از پیش تعریف‌شده روس‌ها در چنین شرایطی این بود که همه سلاح‌های اتمی برای انجام یک ضد حمله به صورت سریع و آنی فعال شوند و پس از آن به مقامات نظامی و سیاسی اطلاع داده شود.

صدای آلارم‌ها در پناهگاهی که پتروف در آن بود به گوش می‌رسید و نورهای قرمز به نشانه شناسایی موشک اتمی آمریکایی‌ها به وسیله ماهواره‌های روسی همه جا روشن بودند.

ولی پتروف حس می‌کرد هشدار کامپیوترها درست نباشد ، او فکر کرد که اگر آمریکا واقعا قصد حمله به شوروی را داشته باشد از همه موشک‌هایش استفاده می‌کند و با پرتاب صرفا یک موشک ، فرصت ضدحمله را به روس‌ها نمی‌دهد.

لحظاتی بعد استرس در پناهگاه بیشتر شدو همه افسرها در تشویش بودند چرا که کامپیوترها ، موشک‌های دوم ، سوم ، چهارم و پنجم را هم شناسایی کرده بودند.

پتروف دو راه پیش رو داشت : به غریزه‌اش اعتماد کند و همه اخطارهای کامپیوترها را ناشی از اشتباه آنها بداند و یا طبق پروتکل نظامی ، سیستم موشکی شوروی را فعال کند و آغازگر جنگی شود که بی‌شک موجب مرگ میلیون‌ها نفر می‌شود.

پتروف کار اول را انجام داد. با گذشت دقایقی معلوم شد که حق با پتروف بوده است. همه اینها ناشی از خطای کامپوتر و نقص در یک قطعه چند دلاری بود. پتروف حالا یک قهرمان بود ، او از جنگ اتمی پیشگیری کرده بود ، افسران دور و برش ، تصمیم شجاعانه او را ستودند.

ولی مقامات کرملین اینگونه فکر نمی‌کردند ، او به هر حال از پروتکل نظامی تخطی کرده بود ، اگر تصمیم او اشتباه از آب در می‌آمد ، جان میلیون‌ها نفر از شهروندان شوروی را به خطر می‌انداخت. بنابراین تصمیم گرفته شد که پتروف به بازنشستگی پیش از موعد برود ، با حقوقی حدود 200 دلار در ماه!

تا سال 1988 به خاطر حفظ اسرار نظامی کسی از تصمیم قهرمانانه پتروف آگاه نشد ، در این زمان یکی از افسران حاضر در آن پناهگاه کتابی در مورد واقعه نوشت و همه چیز را توضیح داد.

قرار است در سال 2008 مستندی با عنوان ?مردی که دنیا را نجات داد? ساخته شود.

هیچ کس نمی‌داند که اگر پتروف ،آن افسر 44 ساله‌ ،آن شب در آن پناهگاه نبود ، چه اتفاقی می‌افتاد و باز کسی نمی تواند حدس بزند اگر همکار آقای پتروف آن روز در شیفت خودش حاضر می‌شد چه تصمیمی می‌گرفت ولی مسلم است که پتروف بیشتر از هر شخص دیگری باعث نجات جان انسان‌ها شده است.

شاید اگر آن تصمیم پتروف نبود ، الان من و شما در پشت مانیتورهایمان در حال نوشتن و خواندن این پست نبودیم.

 
+ يادگاري از امیر در سه شنبه 11 دی1386 و ساعت 14:52 |
سلام دوستان سالروز ولادت عیسی مسیح وعید بزرگ مسیحیان کریسمس مبارک

+ يادگاري از امیر در دوشنبه 10 دی1386 و ساعت 15:30 |
خدای زنده
TinyPic image
شاید در زندگی برای هر کدام از ما موقعیت های فراوانی پیش آمده باشدکه از آن به سعادت و خوشی و لذت یاد می کنیم و حتی خاطرات آن لحظه ها برایمان شادی آور و دوست داشتنی است .  اما  در دفتر خاطراتم و در حافظه ذهنی و احساسی ام هیچ لذت و سرخوشی برایم بالاتر از یادآوری این حقیقت نیست که خدای من زنده است .
از زمانیکه این حقیقت وارد زندگی و فهم من شد به کلی دیدگاه ، خواسته ها و هدف زندگیم زیر و رو شده است . وقتی  بدانی که بزرگترین نیروی هستی ، مهربانترین دوست ، تواناترین و زیباترین و دوست داشتنی ترین معشوق هستی ؛ حقیقتاً حضور دارد و در همه لحظه ها  بدون مزاحمت هیچ دربان و حاجبی می توان او را ملاقات کرد و عاشقانه سر بر پایش گذاشت نیاز ها را بر او عرضه کرد و دست مهربان و نوازشگرش را هر لحظه بر روح و جان و قلب خود احساس کرد  چنان سرمستی   و سرخوشی بی  نهایتی وجودت را فرا می گیرد که دیگر خوشی های زودگذر رنگ می بازند و تنها می توان آنها را فراز و فرودی از روند زندگی دانست .
کسی که از سرچشمه ای زلال و گوارا میتواند جانش را پرطراوت کند دیگر گل آلوده های هر روزه سیرابش نمی نماید . و دیگر نگاهش به وسعت بی نهایت او خیره مانده است .
اگر زیباترین منظر چشم انداز باشد به کدام حجت می توان نگاه را به جانب دیگر چرخاند و از لذت دیدار بی نصیب ماند .
اما خصوصیات خدای زنده چیست ؟
او می بیند ، می شنود ، فعال است ، پاسخ می دهد ، محبت می کند ، تعلیم می دهد ، سخن می گوید ، هدایت می کند .
او تنها در آن دور دستها ،در افسانه ها ، در خیالات و اوهام و در ورای آسمانها نیست . او حضور دارد و حضورش حتی در زمین خاکی ما لمس می شود . در شهر ما ، در کوچه های ما ، در خانه های ما  و در قلبهای ما حضور دارد و این حضور یک بودنِ فعال است بودنی که اگر آن را ببینیم  بالاترین لذت هاست برترین سعادتهاست و با هیچ سروری قابل قیاس نیست .
همینکه بدانی او نیاز هایت را می داند ، به درد دلهایت به راستی و حقیقتا اگر او را بخوانی گوش می دهد . و برتر از همه اینکه سخن می گوید و پاسخ می دهد دیگر خواسته و آرزویی جز او نمی ماند . زیبا ، مهربان ، دوست داشتنی و عاشق ، با محبت با گذشت ، بینا ، شنوا و ...
تا بحال به خدای زنده فکر کرده بودید ؟ آیا خدای شما زنده است ؟
الهی شکر
 
 
+ يادگاري از امیر در سه شنبه 4 دی1386 و ساعت 15:4 |
>>ما همسايه ی خدا بوديم<<
 
Click for Full Size View
 
شايد مرا ديگر نشناسی، شايد مرا به ياد نياوری. اما من تو را خوب می شناسم. ما
همسايه ی شما بوديم و شما همسايه ی ما و همه مان همسايه ی خدا
يادم می آيد گاهی وقتها می رفتی و زير بال فرشته ها قائم می شدی و من همه ی آسمان را دنبالت می گشتم؛ تو می خنديدی و من پشت خنده هايت پيدايت می کردم
خوب يادم هست که آن روزها عاشق آفتاب بودی. توی دستت هميشه قاچی از خورشيد بود. نور از لای انگشتهای نازکت می چکيد. راه که می رفتی ردی از روشنی روی کهکشان می ماند
يادت می آيد؟ گاهی شيطنت می کرديم و می رفتيم سراغ شيطان. تو گلی بهشتی به سمتش پرت می کردی و او کفرش در می آمد. اما زورش به ما نمی رسيد. فقط می گفت: همين که پايتان به زمين برسد می دانم چطور از راه به درتان کنم
تو، شلوغ بودی، آرام وقرار نداشتی.آسمان را روی سرت می گذاشتی و شب تا صبح از اين ستاره به آن ستاره می پريدی و صبح که می شد در آغوش نور به خواب می رفتی
اما هميشه خواب زمين را می ديدی. آرزوئی روياهای تو را قلقلک می داد.دلت می خواست به دنيا بيائی. و هميشه اين را به خدا می گفتی. وآن قدر گفتی و گفتی تا خدا به دنيايت آورد. من هم همين کار را کردم، بچه های ديگر هم؛ ما به دنيا آمديم و همه چيز تمام شد
تو اسم مرا از ياد بردی و من اسم تو را
 ما ديگر نه همسايه ی هم بوديم نه همسايه ی خدا
 .......ما گم شديم و خدا را گم کرديم
دوست من، همبازی بهشتی ام!نمی دانی چقدر دلم برايت تنگ شده. هنوز آخرين جمله ی 
 :خدا توی گوشم زنگ می زند
از قلب کوچک تو تا من يک راه مستقيم است. اگر گم شدی از اين راه بيا. بلند شو
 از دلت شروع کن
شايد دوباره همديگر را پيدا کرديم
 
عرفان نظر آهاری 
  
 
 
 
+ يادگاري از امیر در سه شنبه 4 دی1386 و ساعت 14:41 |
 

تابلو نقاشی

داوينچي هنگام كشيدن تابلوي شام آخر دچار مشكل بزرگي شد: مي‌بايست نيكي را به شكل عيسي و بدي را به شكل يهودا، از ياران مسيح كه هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت كند، تصوير مي‌كرد. كار را نيمه تمام رها كرد تا مدل‌هاي آرمانيش را پيدا كند.
روزي در يك مراسم همسرايي، تصوير كامل مسيح را در چهره يكي از آن جوانان همسرا يافت. جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهره‌اش اتودها و طرح‌هايي برداشت.
سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريبأ تمام شده بود؛ اما داوينچي هنوز براي يهودا مدل مناسبي پيدا نكرده بود. كاردينال مسئول كليسا كم كم به او فشار مي‌آورد كه نقاشي ديواري را زودتر تمام كند. نقاش پس از روزها جستجو، جوان شكسته و ژنده‌پوش و مستي را در جوي آبي يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا كليسا بياورند، چون ديگر فرصتي براي طرح برداشتن نداشت. گدا را كه درست نمي‌فهميد چه خبر است، به كليسا آوردند: دستياران سرپا نگه‌اش داشتند و در همان وضع، داوينچي از خطوط بي‌تقوايي، گناه و خودپرستي كه به خوبي بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداري كرد.
وقتي كارش تمام شد، گدا، كه ديگر مستي كمي از سرش پريده بود، چشم‌هايش را باز كرد و نقاشي پيش رويش را ديد و با آميزه‌اي از شگفتي و اندوه گفت: «من اين تابلو را قبلأ ديده‌ام»
داوينچي با تعجب پرسيد: کي؟
- سه سال قبل، پيش از آنكه همه چيزم را از دست بدهم. موقعي كه در يك گروه همسرايي آواز مي‌خواندم، زندگي پر رويايي داشتم و هنرمندي از من دعوت كرد تا مدل نقاشي چهره عيسي شوم.

این مطلب رو دوستمون ناشناس فرستاده

+ يادگاري از امیر در دوشنبه 3 دی1386 و ساعت 14:43 |
سلااااااااااااااااااام دوستای خوبم! دلم براتون خيلی خيلی تنگ شده بود. و من امروز با يه داستان ديگه اومدم ديدنتون
 
<<خدا چراغی به او داد>>
 
Click for Full Size View
 
روز قسمت بود.خدا هستی را قسمت می کرد.خدا گفت:چيزی از من بخواهيد، هر چه که باشد،شما را خواهم داد.سهمتان را از هستی طلب کنيد، زيرا خدا بسيار بخشنده است
 و هر که آمدچيزی خواست.يکی بالی برای پريدن و ديگری پايی برای دويدن.يکی جثه ای بزرگ خواست و آن يکی چشمانی تيز.يکی دريا انتخاب کرد و يکی آسمان را
در اين ميان کرمی کوچک جلو آمد و به خدا گفت: خدايا من چيز زيادی از اين هستی
 نمی خواهم.نه چشمانی تيز و نه جثه ای بزرگ، نه بالی و نه پايی، نه آسمان و نه دريا، تنها کمی از خودت؛تنها کمی از خودت به من بده
و خدا کمی نور به او داد.نام او کرم شب تاب شد
خدا گفت: آن که نوری با خود دارد، بزرگ است. حتی اگر به قدر ذره ای باشد. تو حالا همان خورشيدی که گاهی زير برگی کوچک پنهان می شوی
و رو به ديگران گفت: کاش می دانستيد که اين کرم کوچک، بهترين را خواست، زيرا که از خدا جز خدا نبايد خواست
هزاران سال است که او می تابد. روی دامن هستی می تابد. وقتی ستاره ای نيست. چراغ کرم شب تاب روشن است و کسی نمی داند که اطن همان چراغی است که روزی خدا آن را به کرمی کوچک بخشيده است
 
 
عرفان نظر آهاری
 << بالهايت را کجا جا گذاشتی؟
 
 
 
+ يادگاري از امیر در دوشنبه 3 دی1386 و ساعت 14:25 |
<< و دقيانوسی که منم>>
 
TinyPic image
 
  
دلم برخواستنی به ناگاه می خواهد و گريختنی گرامی از سر فرياد. دلم غاری می خواهد و خوابی سيصد ساله و يارانی جوانمرد
می خواهم چشم بر هم گذارم و ندانم که آفتاب کی بر می آيد و کی فرو می شود؟ و ندانم که کدامين قرن از پی کدامين قرن می گذرد و کاش چشم که باز می کردم،دقيانوسی ديگر نبود و سکه ها از رونق افتاده بود.
من آدمی هزار ساله ام که هزارن بار گريخته ام، به هزار غار پناه برده ام و هزاران بار به خواب رفته ام. اما هر جا که رفته ام دقيانوس نيز با من آمده است. من خوابيده ام و او بيدار مانده است. ديگر اما گريختن و غار و خواب سيصد ساله به کار من نمی آيد.
 من کجا بگريزم از دقيانوسی که در پيراهن من نفس می کشد و با چشمهای من به نظاره
می نشيند و چه بگويم از او که نه بر تخت که بر قلب من تکيه زده است و آن سوارانی که از پی من می آيند نه در راهها که در رگهای من می دوند
چه بگويم که گريختن از اين دقيانوس گريختن از من است و شورش بر او ، شوريدن بر خودم
 
نه ای خدای خوابهای معرفت و غارهای تنهايی
 
من ديگر به غار نخواهم رفت و ديگر به خواب. که اين دقيانوس که منم با هيچ خوابی به بيداری نخواهد رسيد. فردا ،مصاف من است و دقيانوسم. بی زره و بی شمشير و بی کلاه
تن به تن  و رويارو؛ زيرا که زندگی نبرد آدمی است و دقيانوسش
 
برگرفته از کتاب : من هشتمين آن هفت نفرم - عرفان نظر آهاری
 
 
+ يادگاري از امیر در دوشنبه 12 آذر1386 و ساعت 12:22 |

يه داستان خوشگل 

برادر
TinyPic image
 
تامی کوچولو به تازگی صاحب يک برادر شده بود و مدام به پدر و  مادرش اصرار می کرد که او را با برادر کوچکش تنها بگذارند.پدر و مادر می ترسيدند،تامی هم مثل بيشتر بچه های چهار_پنج ساله به  برادرش حسودی کند و به او آسيبی برساند؛برای همين به او اجازه
نمی دادند با نوزاد تنها بماند
اما درفتار تامی هيچ نشانی از حسادت ديده نميشد،با نوزاد مهربان بود
و اصرارش برای تنها ماندن با او روز به روز بيشتر مي شد
بالاخره پدر و مادرش به او اجازه دادند
تامی با خوشحالی به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست.تامی کوچولو به طرف برادر کوچکترش رفت ، صورتش را روی صورت او گذاشت و به آرامی گفت : داداش کوچولو،به من بگو خدا چه
 !!!!!!شکليه؟من کم کم داره يادم ميره

 

+ يادگاري از امیر در شنبه 10 آذر1386 و ساعت 14:44 |
سلام دوستان باصفا
امروز می خوام با هم ديگه يه درد دل کوچيک کنيم با خالق مهربون و صميمی که هميشه صلاحمون رو می خواد و لا غير
 
ما درس سحر در ره ميخانه نهاديم
محصول دعا در ره جانانه نهاديم
مناجات امروز از سيد مهدی شجاعی انتخاب شده
بخونيد و لذت ببريد
 
TinyPic image
 
خدايا! به هر که ميوه ی سنگين عشق می دهی،شاخه ی وجودش را می شکنی. تو خود مرهم شاخه های شکسته باش
ای خدا!ای انيس تنهايان! مونسمان باش و ای پناه بی پناهان! پناهگاهمان شو
خداوندا! ما مدعيان دروغين انتظار هستيم. حرف از چشم انتظاری محبوب می زنيم
  اما به اندازه ی ساده ترين دوستانمان هم گوش به زنگ آمدنش نيستيم. الفبای انتظار را به ما بياموز و لذت انتظار را به ما بچشان
خدايا! بر ما بی چشم و رويان نمک نشناس رحم کن! در اين خانه ی جهان که ميهمانيم چشم از صاحبخانه گرفته ايم و به سفره ی غذا دوخته ايم. ولی نعمتمان را به ما بشناسان 
خدايا! نگاهمان را آنچنان به دنيا خيره مکن که چشم ديدن دين را نداشته باشيم
خداوندا! به هنرمندان ما دين و درد و درايت و به هنرجويان ما رشد و بلوغ و فراست و به نويسندگان ما عمق و غيرت و عزت عنايت بفرما
  
 
 
+ يادگاري از امیر در شنبه 10 آذر1386 و ساعت 14:41 |

فراری

فراری قرمز رنگ، تا به نزديکي دختر جوان رسيد به طور ناگهاني ترمز کرد. خودرو چند قدم جلوتر از دختر جوان از حرکت ايستاد‌، اما راننده، خودرو را به عقب راند، تا جايي که پنجره جلو دقيقا روبروي دختر جوان قرار گرفت. اين اولين خودرويي نبود که روبروي دختر توقف مي‌کرد‌، اما هريک از آنهابا بي‌توجهي دختر جوان‌، به راه خود ادامه مي‌دادند‌. دختر جوان، مانتوي مشکي تنگي به تن کرده بود که چند انگشتي از يک پيراهن بلند‌تر بود‌. شلواري هم که تن دخترک بود‌، همچون مانتويش مشکي بود و تنگ مي‌نمود که آنهم کوتاه بود و تا چند سانتي پايين‌تر از زانو را مي‌پوشاند‌. به نظر مي‌آمد که شلوار به خودي خود کوتاه نيست و انتهاي ساق آن به داخل تا شده .

دختر جوان نتوانست اهميتي به فراری قرمز رنگ ندهد‌. سرش را به داخل پنجره کرد و به راننده گفت‌:

بفرماييد؟‌. فراری مسافري نداشت‌. راننده آن پسر جوان و خوش چهره‌اي بود که عينک دودي ظريفي به چشم داشت‌. پسر جوان بدون معطلي و با بياني محترمانه گفت‌: خوشحال ميشم تا جايي برسونمتون.


دختر جوان گفت‌: " صادقيه ميرما". پسر جوان بي درنگ سرش را به نشانه تائيد تکان داد و پاسخ داد‌:

حتماً، بفرماييد بالا. دخترک با متعجب ساختن پسر جوان، صندلي عقب را براي نشستن انتخاب کرد‌. چند لحظه‌اي ازحرکت خودرو نگذشته بود که دختر جوان‌، در حالي که روسري کوچک و قرمز خود را عقب و جلو مي‌کشيد و موهاي سرازير شده در کنار صورتش را نظم مي‌داد،گفت‌: توي ماشينت چيزي براي گوش کردن نيست؟

-          البته

پسر جوان‌، سپس ضبط خودرو را روشن کرد. صداي ترانه‌اي انگليسي زبان به گوش رسيد‌. از آينه به دختر جوان نگاهي انداخت و با همان لبخند ظريفش که از ابتدا بر لب داشت گفت‌: کريس دبرگ هست‌، حالا خوشتون نمياد عوضش کنم‌.

 دخترک با شنيدن حرف پسرجوان‌،خنده تمسخر‌آميزي سر داد.

 - ها ها ها، اين که اريک کلاپتون .‌نميشنوي مگه‌، انگليسي مي‌خونه‌. اصلا کجاش شبيه کريس دبرگ .

-
اِه ، من تا الان فکر مي‌کردم کريس دبرگ‌. مثل اينکه خيلي خوب اينا رومي‌شناسيد‌ها
.
دخترک ، قيافه اي به خود گرفت و ادامه داد: اِي ، کمي

- پس کسي طرف حسابمه که خيلي موسيقي حاليشه . من موسيقي رو خيلي دوست دارم ، اما الان اونقدر مشغله ذهني دارم که حال و حوصله موسيقي کار کردن رو ازم گرفته .
دخترک لبخندي زيرکانه زد و با لحني کش دار گفت:" اي بابا، بسوزه پدرعاشقي . چي شده ، راضي نميشه ؟"

- نه بابا، من تا حالا عاشق نشده ام . البته کسي رو پيدا نکرده ام که عاشقش بشم ، و اگرنه اگه مورد خوبي پيش بياد ، از عاشقي هم بدم نمياد

 اصل قضيه اينه که، قبل از اينکه با ماشين بزنم بيرون و در خدمت شما باشم، توي خونه با بابام دعوام شد

- آخي ، سرچي؟ لابد پول بهت نمي ده.

- نه ، تنها چيزي که ميده پول . مشکل اينجاست که فردا دارم مي رم بروکسل، اونوقت اين آقا گير داده بمون توي شرکت کار داريم

 با گفتن اين جملات توسط پسر جوان ، دخترک، با اينکه سعي مي کرد به چهره اش هويدا نشود ، اما کاملا چهره اش دگرگون شد و با لحني کنجکاوانه پرسيد:

اِه، بروکسل چي کار داري؟

- دايي ام چند سالي هست که اونجاست . بعد از سه چهار ماه کار مداوم ، ميخواستم برم اونجا يه استراحتي بکنم؟

دخترک بادي به غبغب انداخت و سريع پاسخ داد:

- اتفاقا من هم يک هفته پيش از اسپانيا برگشتم.

- اِه، شما هم اونجا فاميل داريد؟ کدوم شهر.

- فاميل که نداريم ، براي تفريح رفته بودم ونيز.

پسر جوان نيشخندي زد و گفت : اصلا ولش کن بابا ، اسم قشنگتون چيه؟

- من دايانا هستم. اسم تو چيه، چند سالته؟ چه کاره اي؟

- چه خبره؟ يکي يکي بپرسيد، اين جوري آدم هول ميشه ... اولاً اين که اسم خيلي قشنگي داريد ، يکي از اون معدود اسم هايي که من عاشقشونم . اسم خودم سهيل ، 25 سالمه و پيش بابام که کارگذار بورس کار مي کنم . خوب حالا شما.

دخترک با شنيدن اين حرفهاي سهيل ، چهره اش گلگون شد و به تشويش افتاد

- من که گفتم ، اسمم داياناست . 23 سالمه و کار هم نمي کنم . خونمون سمت الهيه است و الان هم محض تفريح دارم مي رم صادقيه . تا حالا بوتيک هاي اونجا نرفته ام . با يکي از دوستام اونجا قرار گذاشته ام تا بوتيک هاش روببينيم و اگه چيز قشنگي هم بود بخريم

- همين چيزايي هم که الان پوشيده ايد خيلي قشنگه ها.

دايانا ، گره کوچک روسريش را باز کرد و بار ديگر گره کرد . سپس گفت:

- اِي ، بد نيست . اما ديگه يک ماهي هست که خريدمشون . خيلي قديمي شده اند ... . ولش کن ، اصلا

از خودت بگو ، گفتي موسيقي کار نکرده اي و دوست داري کار کني ، آره؟

- چرا ، تا چند سال پيش يه مدتي پيانو کار مي کردم.

دخترک ، سعي مي کرد دلبرانه سخن وري کند ، اما ناگهان به جوشش افتاد ،طوري که منقطع صحبت مي کرد و کلمات را دستپاچه بيان مي کرد.

-اي واي، من عاشق پيانو ام . خيلي دوست دارم پيانو کار کنم ، يعني يه مدتي هست که کلاسش رو مي‌رم ، اما هنوز خيلي بلد نيستم . ... اصلااينجوري نميشه، نگه دار بيام جلو بشينم راحت تر حرف بزنيم.

 ‌سهيل ، بي ردنگ خودرو را متوقف کرد . دايانا هم سريع پياده شد و به صندلي جلو رفت .

-دايانا خانوم ، داريم ميرسيم‌ها

- دايانا خانوم کيه؟ دايانا ... . ولش کن ، فعلا عجله ندارم . بهتره چند دقيقه ديگه هم با هم باشيم . آخه من تازه تو رو پيدا کرده ام . تو که مخالفتي نداري ؟

- نه ، من که اومده بودم حالي عوض کنم . حالا هم کي بهتر از تو که حالم رو عوض کنه . فقط بايد عرض کنم که الان ساعت نه و نيمه ، حواست باشه که ديرت نشه .

دخترک با شنيدن صحبت هاي سهيل، وقتي متوجه ساعت شد، چهره اش رنجور شد و در حالي که لب خود رابا اضطراب مي گزيد ، گفت:

-آره راست ميگي ... پس حداقل يه چند دقيقه اي ماشينت رو دور فلکه نگه دار، باهات کار دارم .

سهيل ، با قبول کردن حرفهاي دايانا ، حوالي ميدان که رسيد ، خودرو را متوقف کرد . روي خود را به دخترک کرد و کمرش را به در تکيه داد . عينک دودي را از چشمانش برداشت .چهره اي نسبتا گيرا داشت . ته ريشي به صورتش بود و موهايي ژوليده داشت که تا گوشش را مي پوشانيد . ضبط خودرو را خاموش کرد و سپس با همان لبخندي که بر لب داشت گفت:

 - بفرماييد.

ديگر کاملا از ظاهر و طرز صحبت دخترک مي شد پي به هيجانش برد.


-
موبايلت ... شماره موبايلت رو بده، البته اگه ممکنه

 پسر جوان لحظه اي فکر کرد و سپس گوشي همراه خود را از روي داشبورد- پشت فرمان برداشت . آن را به سمت دايانا دراز کرد.

- بگير ، زنگ بزن گوشي خودت که هم شماره تو روي موبايلم ثبت بشه و هم شماره من روي موبايل تو بيفته . فقط صبر کن روشنش کنم ... اونقدر اعصابم خورد بود که گوشي رو خاموش کردم

 .
دايانا ، به محض ديدن گوشي گران قيمت سهيل به وجد آمد . اما سريع شوق خودرا کتمان کرد و فقط به گفتن"گوشي خوبي داري ها" قناعت کرد

- قابلت رو نداره . اتفاقا بايد عوضش کنم ، خيلي يوغره.

- خوب ، ممنون . فقط بگو کي مي تونيم همديگه رو دوباره ببينيم

- ببينم چي ميشه . اگه فردا برم بروکسل که هيچ، اما اگه تهران بودم يه کاريش مي کنم . اصلا بهم زنگ بزن

-          باشه ... پس من مي رم .فعلا خداحافظ .

- خوشحال شدم،...خداحافظ . ... زنگ يادت نره

 دختر جوان ، درحالي که احساس مسرت مي کرد ، با گامهايي لرزان از شوق ازخودرو خارج شد . هر چند قدمي که بر مي داشت ،سرش را برمي گرداند و فراریرا نگاه مي کرد و دستي براي سهيل تکان مي داد . پس از دور شدن دايانا ،سهيل از داخل خودرو پياده شد و طوري که دايانا متوجه نمي شد‌‌ او را تعقيب کرد . حوالي همان ميدان بود که دايانا روي صندلي هاي يک ايستگاه اتوبوس نشست .

سهيل ، گوشه اي لابلاي جمعيت در حال گذر ، خود را پنهان کرده بود و دايانا را نظاره مي کرد .

دايانا دستش را به ساق شلوار خود انداخت و تايي که از داخل داده بود را باز کرد . شلوار ديگر کوتاه نبود . از داخل کيفي که بر روي دوشش بود مقنعه اي بيرون آورد و در لحظه اي کوتاه آنرا سرکرد و از زير مقنعه ، تکه پارچه اي که بر سرش بود ، بيرون کشيد . از داخل همان کيف ، آينه کوچکي خارج کرد و با يک دستمال کوچک ، از آرايش غليظي که روي صورتش بود کاست . موهاي خرمايي رنگش را که روي صورتش سرازير شده بود، داخل مقنعه کرد و با آمدن اولين اتوبوس ، از محل خارج شد . سهيل در طول ديدن اين صحنه ها ، همچنان لبخند بر لب داشت . با رفتن دايانا، سهيل به سمت فراریحرکت کرد . به خودرو که نزديک مي‌شد زنگ موبايلي که همراهش بود، به صدا در آمد. سهيل بلافاصله پاسخ داد:

- بله؟

صداي خواهش هاي پسر جواني از آنسوي گوشي آمد .

- سلام ، آقا هر چي مي خوايي از تو ماشين بردار ، فقط ماشين رو سالم بهم تحويل بده . تو رو خدا ، بگو کجاست بيام ببرم

 - خوب بابا ، چه خبرته . تا تو باشي و در ماشينت رو براي آب هويج گرفتن باز نزاري ... ببينم به پليس هم زنگ زدي ؟

- نه ، به جون شما نه ، فقط تو رو خدا ماشين رو بده

- جون من قسم نخور ، من که مي دونم زنگ زده اي ...ولي عيبي نداره ، آدرس مي‌دم بيا ... فقط يه چيزي ، اين يارويي که سي ديش توي ماشينت بود کي بود؟

- کي ؟ اون خارجيه ؟ ... استينگ بود ، استينگ

- هه هه ... يه چيز ديگه هم مي پرسم و بعدش آدرس رو مي دم ؛ ونيز توي اسپانياست ؟

- ونيز؟ نه بابا، ونيز که توي ايتالياست ... آقا داري مسخره ام مي کني ،آدرس رو بده ديگه ...

- نه ، داشتم جدول حل مي کردم . فراری قرمزت ، ضلع جنوبي صادقيه پارک شده. گوشيت رو مي‌زارم توي ماشين ، ماشين رو هم مي بندم و سوييچ رو مي اندازم توي سطل آشغالي که کنار ماشينته . راستي يه دايانا خانوم هم بهت زنگ مي زنه ، يه دختر خوشگل،... برو حالش رو ببر ، برات مخ هم زدم ،...

خداحافظ

+ يادگاري از امیر در شنبه 10 آذر1386 و ساعت 14:12 |
سلاااااااااااااااااااااام
 
 
 دلم براتون تنگ شده بود. بازم نوبت داستان اين هفته شد. امروز سعی کردم يه داستان توپ براتون انتخاب کنم. می دونم که خوشتون مياد
 
 
 
>>ليلی خودش را به آتش کشيد<<
 
 
TinyPic image
 
 
 
خدا گفت: زمين سردش است. چه کسی می تواند زمين را گرم کند؟
 
ليلی گفت: من
 
خدا شعله ای به او داد. ليلی شعله را توی سينه اش گذاشت . سينه اش آتش گرفت
 
خدا لبخندی زد. ليلی هم
 
خدا گفت : شعله را خرج کن. زمينم را به آتش بکش
 
ليلی خودش را به آتش کشيد. خدا سوختنش را تماشا می کرد. ليلی، گر (آتش) می گرفت. خدا حظ می کرد. ليلی می ترسيد. می ترسيد آتش اش تمام شود. ليلی چيزی از خدا خواست. خدا اجابت کرد
 
مجنون سر رسيد. مجنون هيزم آتش ليلی شد.آتش زبانه کشيد. آتش ماند. زمين خدا گرم شد
 
خدا گفت: اگر ليلی نبود، زمين هميشه سردش بود
 
 
 
 
 
 
برگرفته از کتاب : ليلی نام تمام دختران زمين است / عرفان نظر آهاری
 
 
+ يادگاري از امیر در سه شنبه 6 آذر1386 و ساعت 12:49 |